پاييز
از راه رسيد و من پاييزی به حرمت زندگی
از راه رسيدم،
بزرگ شدن و بزرگتر شدن را به حرمت آينده آموختم،
و به حرمت پاک بودن
جويای قبله ی خدا شدم،
که به عشق
معشوقه ای،عاشق
شدن را به من آموخت،
معشوقه
ای که قرمزی کلبرگهايم
نثار او شد،
معشوقه
ای که ساختن زندگی را به حرمت آينده ی
بهتر به من آموخت،
به حرمت چشمهاش
ديگر اشاره ای به رنگها ندارم،
و به حرمت
سخنهايش ديگر به دنبال ورق فال حافظ
نمی گردم،
و به حرمت صداقت دستهايش باغی از گل سرخ
روی گونه هايم می کارم،
به حرمت گرم
بودنش به سراغ خورشيد
نمی روم،
به حرمت اشکهايش
باران را نمی خواهم، 
به خاطر رنگ سياه نگاهش
شب را نمی طلبم،
و آوای خوشش را به صدای موج درياها
نمی فروشم،
سيبی از درخت نخواهم چيد
چون در پی شيرينيه لبهايش
هستم،
و به حرمت قبله ی عشق خدايی دستهايم را رو به آسمان می برم،
و به حرمت وجود پاک او برايش زير لب می خواهم،
برای او که نبودنش بزرگترين پشيمانی و در
نهايت نامه بر باد و آب نوشتن است! ![]()








